آسمان آبی نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .
لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه ، یک دسته گل رز می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارم و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کشم
:
دوستت دارم اولين عشقم

لبخند ملیح وسبز رنگت راخواهانم چرا که صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد
.

و این زیباترین ترانه است برای من

 

ای سر چشمه ی محبت

ای عشق واقعی چگونه ستایشت کنم

در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است!

چگونه ببوسمت...

وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود.

بگزار نامت را تکرار کنم

نامت زیباست ‌ دلنشین است

چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای؟!

من اینگونه نبودم

تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز میکنم

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم

 

 

 

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ

 

 

 

 

 

 

 

چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفــــــــا تره؟

من هميشه گرمای بدنتو ، آرامش وجودتو كم دارم .

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات

 

بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه های تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل

 

عاشقه ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و

 

ببوسمت ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو

 

آغوشت بگيری آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بی قرار ...

دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلی برخوردم تو كمكم كنی آخه

 

من به جز تو كسی رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ...

اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم

 

عجين بشی.

 

آرزوی من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش

 

نميشه كرد ...

 

يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام

 

زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم...

 

من بهت ايمان دارم...

 

         و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم...

 

 

 

 

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم
.
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم.
.
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.

خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خسته من بگیر

خـــــــــــــدایـــــــــــــــــا

دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری
.
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟

کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند
.
الان میخوام ساکت بمونم .. لحظه شماری میکنم تا لحظه ی مرگم برسه... تنها چیزی که میتونه آرومم کنه...

 

 

 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه با هات باشم

 

اگه بگم که حاضرم فدای چشات بشم

 

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی

 

اگه بگم بهونه ی هر نفسم نویی

 

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

 

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می گنم

 

اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی

 

اگه بگم برای خوشبختی تو خدا را فریاد میزنم

 

اگه برات بگم که برای تو زندگی می کنم

 

اگه بگم ...

 

اینارو نوشتم که بگم خیلی دوست دارم

 

می دونم که تو هم منو اندازه خودم دوست داری 

 

وداع
می روم خسته لب و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهء عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهء جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

از تو مهربانتر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و

زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم

درشبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها وفانوسها هر یک

به سویی میگریزند جز توچه کسی شمعی در دلم روشن

می کند.... خوبا .....

مرا به خاطر همه آرزوهایی که برای تو نخوانده ام ببخش...

مرا به خاطر همه لبخندیی که زندانی کرده ام و از تو دریغ داشته ام

ببخش ....

بهترینم.... صدایم را ببخش لبهایم راببخش اشکهایم را ببخش

ازتو مهربانتر کیست که سر گذشت دستهایم را برایش بنویسم و از

فاصله ها گله کنم.....

 

چه شبها که به یاد تو کلمات را بیدار نگاه داشته ام و از تو گفته ام و از تو شنیده ام.

چه روزها که منتظر طوفان نوح بوده ام، منتظر زلزله ای که بیاید و ویرانم کند. منتظر آتشی که بی امان بر

من ببارد و حتی خاکستریهم از من بر جا نگذارد. منتظر بارانی که مرا بشوید و جاری کند و رود کند.

 اگر رود شوم، هرگز به طرف دریا نمی روم. از موجها می گریزم.

هیاهو را دوست ندارم. اگر باران بیاید و من رود شوم، به تو می پیوندم، ای کویر گسترده و خاموش!

 در تو می توانم عطش چندین هزار ساله ام را ببینم. در تو می توانم تمام دریاها را پیدا کنم.

ای کویر راز آلود! تو را سطر به سطر می خوانم و رویاهای شیرینم را با تو می گویم. اگر تو باشی مرا چه

حاجت به ابرهای روزمره و سنگهای ساکت؟اگر تو باشی این چشمه های حقیر به چه کارم می آیند؟

دوست دارم آن قدر از تو بگویم تا دنیا به پایان برسد. دوست دارم شعرهایم را پیش پای تو قربانی کنم.

مرا در این برزخ سرد که نه گل دارد و نه سنجاقک، تنها مگذار! مرا در این شبهایی که عکس ماه در هیچ

آینه ای پیدا نیست، سرگردان مپسند! من با این همه حرفی که در دلم مانده و غبارگرفته، چه کنم؟

 مرا در این کاغذهای سپید حبس مکن!من از تو لبریزم و اگر نباشی، مثل بعد از ظهرهای پایزم.

 من از تو اعتبار می گیرم، مثل ابرها از اقیانوس، مثل بغضها و اشکها از دلتنگی، مثل شکوفه ها و برگها

از بهار.دوست دارم هر وقت باران می آید، در خیابانی بدون چتر بایستم و نام تو را تکرار کنم

 

به بادی که بی آنکه دوست بدارد
برگی رابوسید
ازدرخت کند
پژمرد
وگذشت

(به پاییز
که همه را برای من میراند
تا فقط برای او زنده باشم
ومن برای اومردم
تا آنچه را میخواهد دوست بدارد.....)

باهمان نگاه اول زندگی را به تو باختم

یک روز مانند پرنده ی طوفان زده ی آشیان گم کرده ای

از دیاری غریب به سر زمین عشق توروی آوردم

سرزمینی را که خیال میکردم پر از نور وامید است

حرارت خورشید بوی باران دارد

عطر گل و بهار جاودان دارد

اما...

اما افسوس که مرغ بیشه های غریب نمی دانست که روزی این سرزمین را امیدی نیست

وروشنایی اش را دیری نمی پاید

تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگزغروب نخواهد کرد....

 

امشب تمام ستارگان آسمان گریه میکنند

امشب تمام مرغان آسمان اشک میریزند

امشب اشکی از چشمی میریزد

امشب قلبی میشکند و صدای شکستنش به آسمانها میرسد

اما نمیدانم ، نمیدانم چرا به گوش خدا نمیرسد ...

من صدای شکستن قلبم را شنیدم

فکر میکنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهای خودم شنیده باشم

دوست دارم فریاد بکشم

آخر با که گویم درد این قلب شکسته را.....

 

 

تاشدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هردم آید غمی از نوبه مبارک بادم

می خورد خون دل ومردمک چشم سزاست

که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

 

 

گردل نبود کجا وطن سازد عشق       ور عشق نباشد به چه کار آید دل   

 

به همان قدر که چشمت پر از زیبایست

 بی تو دنیای من پر از تنهاییست

 

شبها

كنار آسمون ميرم

پهلوي ابرا ميشينم

اما كسي نيست

به من بگه

ستاره اي كه كنارم مينشست

ماهي كه برام دست تكون ميداد

و نسيمي كه آواز مي خوند

كجاست

 

زرد است كه لبريز حقايق شده است ------ تلخ است كه با درد موافق شده است --------شاعر نشدي وگرنه ميفهميدي --------- پاييز بهاريست كه عاشق شده است