چه شبها که به یاد تو کلمات را بیدار نگاه داشته ام و از تو گفته ام و از تو شنیده ام.
چه روزها که منتظر طوفان نوح بوده ام، منتظر زلزله ای که بیاید و ویرانم کند. منتظر آتشی که بی امان بر
من ببارد و حتی خاکستریهم از من بر جا نگذارد. منتظر بارانی که مرا بشوید و جاری کند و رود کند.
اگر رود شوم، هرگز به طرف دریا نمی روم. از موجها می گریزم.
هیاهو را دوست ندارم. اگر باران بیاید و من رود شوم، به تو می پیوندم، ای کویر گسترده و خاموش!
در تو می توانم عطش چندین هزار ساله ام را ببینم. در تو می توانم تمام دریاها را پیدا کنم.
ای کویر راز آلود! تو را سطر به سطر می خوانم و رویاهای شیرینم را با تو می گویم. اگر تو باشی مرا چه
حاجت به ابرهای روزمره و سنگهای ساکت؟اگر تو باشی این چشمه های حقیر به چه کارم می آیند؟
دوست دارم آن قدر از تو بگویم تا دنیا به پایان برسد. دوست دارم شعرهایم را پیش پای تو قربانی کنم.
مرا در این برزخ سرد که نه گل دارد و نه سنجاقک، تنها مگذار! مرا در این شبهایی که عکس ماه در هیچ
آینه ای پیدا نیست، سرگردان مپسند! من با این همه حرفی که در دلم مانده و غبارگرفته، چه کنم؟
مرا در این کاغذهای سپید حبس مکن!من از تو لبریزم و اگر نباشی، مثل بعد از ظهرهای پایزم.
من از تو اعتبار می گیرم، مثل ابرها از اقیانوس، مثل بغضها و اشکها از دلتنگی، مثل شکوفه ها و برگها
از بهار.دوست دارم هر وقت باران می آید، در خیابانی بدون چتر بایستم و نام تو را تکرار کنم
