بهانه

 

اي عزيز جان من، من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم
يك بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم
از غمي كه ميداني
با تو بودنم مرگ است، بي تو بودنم هرگز
گر بهانه اين باشد من بهانه ميگيرم
عاشقانه ميميرم
بايد قدم بزنم...

گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.

هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم

 

مطمئن باش

مطمئن باش و برو
ضربه‌ات كاري بود
دل من سخت شكست
و چه زشت
به من و سادگي‌ام خنديدي
به من و عشقي پاك
كه پر از ياد تو بود
و خيالم مي‌گفت تا ابد مال تو بود
تو برو، برو تا راحتتر
تكه‌هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.

 +++++++

کاش می گفتی چيست!!!
آنچه از چشم تو
تا عمق وجودم جاريست

باز از يک نگاه گرم تو يافت
همه ذرات جان من هيجان
همه تن بودم ای خدا همه تن
همه جان گشتم ای خدا همه جان
چشم تو چشمه ی شراب من است
هر نفس مست از اين شرابم من
تشنه ام، تشنه ام...شراب، شراب
می بده، می بده...خرابم کن

++++++++

ديگر توان ايستادنم نيست
وقتی که ترانه های گم گشته
در هوای سرگردانی ميميرند
وقتی که قاصدکهای بی خبر
پيام تهی شدن می آورند
و گلهای تازه شکفته
به پرپر شدن خو می کنند
وقتی که نگاه تازه متولد شده ای
در خفقان انتظار می ميرد...
ديگر توان ايستادنم نيست
می روم تا به امتداد جاده ها بگويم
که بی تو شکستن ساقه ها حتميست

دلتنگی

 

دلتنگي ام را چگونه با دستان خالي محبت تقسيم کنم هنگامي که بغض بيرحمانه بر گلويم چنگ

 انداخته و اشک معصومانه معبد چشم را ترک ميکند به اميد يافتن دستان تو.به اميد يافتن دستان

 گرم و مهرباني که با نوازشي دلپذير او را از گونه بزدايد.

 

جاي پاي غم بر نگاهم را چه کنم که چون جاسوسي هر آنچه در کلبه ي دل دارم را فرياد ميزند.

 

غبار خستگي بر روحم را چگونه پاک کنم ، وقتي که تو نيستي.

 

فاصله ها ! نفرين بر شما که او را از من گرفتيد.

 

 

سکوت چه تفسير زيبايي دارد اگر با شکوه نگاه تو همراه باشد.شب چه ميکده ي پر شوري ست

 

اگر حضور عزيز تو را در کنار داشته باشد. و من...

 

و من بي تو هيچ نيستم اي بهانه ي قشنگم.اي تولد دوباره ي من.

 

مرا به من رها مکن اي محبوب خوبي ها.

 

دستانم سردند و گرماي دستان تو را فرياد ميزنند.

 

بگذار در مقابل تو بگريم تا اشکهايم حسرت نوازش تو را به گور آرزوها نسپارند.

 

بگذار کنارت باشم تا بيابم عاطفه اي را که ديگري از من ربود.بگذار مال تو باشم.

 

بگذار تو هم مال من باشي و دنيا مال ما.

 

اين روزها جاي خاليت بهانه ي هق هق ناتمام من شده است.روزها ميگذرند .بر من ميخندند و

 

 ميگويند پرنده ي کوچکت باز نميگردد.چگونه به آنها ثابت کنم که پرنده ي من بهاريست و با

 

بهار مي آيد؟

 

ولي دير است.

 

ميترسم روزي بيايي که جدايي  مرا از پاي در آورده باشد و انتظار نابودم.

 

هنگامي که اسم تو لالايي هر شب من شده حق دارم که بگويم از انتظار خسته ام.

 

سفر نکن خورشيدکم

 

ترک نکن منو نرو

 

نبودنت مرگ منه

 

راهي اين سفر نشو

 

نذار که عشق من و تو

 

اينجا به آخر برسه

 

بري تو مرگ من از

 

رفتن تو سر برسه

 

نازنينم!قسم به هر آنچه زيباست و قسم به خالق زيبايي ها که دوستت دارم