بهانه
اي عزيز جان من، من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم
يك بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم
از غمي كه ميداني
با تو بودنم مرگ است، بي تو بودنم هرگز
گر بهانه اين باشد من بهانه ميگيرم
عاشقانه ميميرم
بايد قدم بزنم...
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.
هميشه سعي مي کنم خوب باشم و هميشه بد مي مانم.
بايد کمي قدم بزنم

