اشک
نبرده بودم که حسي تازه مرا وادار به صعود کرد
ان احساس ناشي از حرارت گرمي بود که از دستهاي او تراوش مي شد.همه چيز در مدت زماني کوتاه سپري شد فريادي بلند و پر از معنا و اهي از ته قلب ان عاشق برخواست و سکوت از هم شکست .قطرات جان گرفتند و ان معشوقه در طماءنينه اي بي معنا زندگي اغاز کرد .
او تنها به صميميتي واقعي محتاج بود تا خود را بروز دهد که کيست و محبتي را که در وجودش محبوس شده بود را ا زاد کند. به طور واهي همه چيز تغيير کرده بود انگار که نه سرمايي وجود داشت نه قطرات اشکي و نه يک پيکره بي جان و نه حتي من.
خنده جاي ان غم بزرگ را گرفته بود و با حرارت خود که از اعماق نيستي پديدار ميشد فضا را پر از مهر ميکرد
نقش لبخندهاي ان دو تابوت قطرات اشک را با خود حمل ميکردند و به فراموشي مي سپردند.
همه چيز دست به دسته هم داده بود تا ان دو حيات را دوباره لمس کنند و لذت با هم زيستن را حس که ناگهان در ان هنگام که گامي به سوي اينده ي خويش برداشتند
ترسي عجيب در دل ما رخنه کرد گويا چيزي مانع اين پيوند ميشد در اون ثانيه هايي که تداعي گر گذره سنگين زمان بودند سرنوشت قلم خود را در دست گرفت و جوهر زهر الودخود را بر روي صفحه ي کتاب زندگي ان دو حک کرد .
تقدير با اين کار در عرض چند ثانيه جوانه ي عشق / مهر/محبت را مدفون کرد
و سرانجام با ريختن شبنمي که گوياي نفرتش بود به روي گلبرگ ان دو غنچه ي نو شکفته سرخي عشق انها را ربود و به شفق صبحگاهي هديه کرد


آخر چرا؟ ؟ ؟
