اشک

(هديه اي کوچک به آنهايي که عشق را ميفهمند)
 
من  اهل گذشته هاي پوچ و تو خالي و بي هويت هستم .پرورده ي اشکي هستم که از ته قلب يک عاشق متولد شد بود .ديوانه ي   يک مهرو خسته از يک محبت  ناتمام  . نميدانم چه  بودم . چه هستم و چه خواهم بود ...                                                                                                        
فقط ميدانم که لحظه اي درچشمان سرد یک عاشق متولد شدم و بر گونه ها ی ش زیستم و زمانی که به پایین سرازیر شدم و در  دستان معشوقه اي که لحظه اي چند به ملکوت پيوسته بود جاي گرفتم و هنوز اضطراب سقوط را از ياد
نبرده بودم که حسي تازه مرا وادار به صعود  کرد 
ان احساس ناشي از حرارت گرمي بود که از دستهاي او تراوش مي شد.همه چيز در مدت زماني کوتاه سپري شد  فريادي بلند و پر از معنا  و اهي از ته قلب ان عاشق  برخواست و سکوت از هم شکست .قطرات جان گرفتند و ان  معشوقه در طماءنينه اي بي معنا زندگي اغاز کرد .     
او تنها به  صميميتي واقعي محتاج بود تا خود را بروز  دهد  که  کيست و محبتي  را که در وجودش محبوس شده بود را ا زاد کند. به طور واهي همه چيز تغيير کرده بود انگار که نه سرمايي وجود داشت نه قطرات اشکي و نه يک پيکره  بي جان و نه حتي من.
خنده جاي ان غم بزرگ را گرفته بود و با حرارت خود که از اعماق نيستي پديدار ميشد فضا را پر از مهر ميکرد
 نقش لبخندهاي ان دو تابوت قطرات اشک را با خود حمل ميکردند و به فراموشي مي سپردند.                                           
انها دوباره رشته ي زندگي را از سر گرفته بودندو به شروع ان لحظات خوش امد ميگفتند.  
سر چشمه ي اميد در دل ان دو جوشيدن را از سر گرفته بود
 همه چيز دست به دسته هم داده بود تا ان دو حيات را دوباره لمس کنند و لذت با هم زيستن را حس که ناگهان در ان هنگام که گامي به سوي اينده ي خويش برداشتند
ترسي عجيب در دل ما رخنه کرد گويا چيزي مانع اين پيوند ميشد
در اون ثانيه هايي که تداعي گر گذره سنگين زمان بودند سرنوشت قلم خود را در دست گرفت و جوهر زهر الودخود را بر روي صفحه ي کتاب زندگي ان دو حک کرد . 
تقدير با اين کار در عرض چند ثانيه جوانه ي عشق / مهر/محبت را مدفون کرد
و سرانجام با ريختن شبنمي که گوياي نفرتش بود به روي گلبرگ ان دو غنچه ي نو شکفته سرخي عشق انها را ربود و به شفق صبحگاهي هديه کرد

عشاق بخوانند

 
زير خاكستر ذهنم باقي است
آتشي سركش وسوزنده هنوز
يادگاري است زعشق سوزان
كه بود گرم وفروزنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
عشقي آن گونه كه بنيان مرا
سوخت تاريشه وخاكستر كرد
غرق درحيرتم از اينكه چرا
مانده ام زنده هنوز
 
0000000000000000000000000000000000000000
 
گاه گاهي كه دلم مي گيرد
پيش خود مي گويم
آنكه جانم را سوخت
يادي آرد از اين بنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
سخت جاني را ببين
كه نمردم ازهجر
مرگ صدرباربه از
بي تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من
خواهم مرد
چون نمردم/هستم
پيش چشما ن تو شرمنده هنوز
 
00000000000000000000000000000000000000000
 
گرچه از فرط غرور
اشكم از ديده نريخت
بعد تو ليك پس از آنهمه سال
كس نديده به لبم خنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000000
 
گفته بودند كه از دل برود يار
چو از ديده برفت
سالهاست كه از ديده من رفتي
ليك
دلم از مهر تو آكنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000
 
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشكست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
توييآن قامت بالنده هنوز
 
000000000000000000000000000000000000000
 
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
 
0000000000000000000000000000000000000000
 
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر كه گورم بشكافند
عيان مي بينند
زير خاكستر جسمم باقي است
آتشي سركش و سوزنده هنوز

مرگ

 مرگ !!!!
 
چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !
از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد ، خنده را از لب می زداید ، شادمانی را از دل می برد ، تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگها گیاها  جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند . زمین لاابالیانه گردش خود را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می کند نسیم می وزد گلها هوا را خوشبو می گردانند پرندگان نغمه سرایی می کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند .
آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کنند ...
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد ؛ نه گدا ؛ نه پستی نه بلندی
تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناهان شکنجه نمی شوند ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک ، غنی و فقیر ، قوی و ضعیف در خواب شیرینی غنوده اند .
چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند . بهترین پناهی است برای دردها ، غمها ، رنجها و بیدادگریهای زندگانی ،، آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگانیها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگای گور فروکش کرده و آرام می گیرد .
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای ناامیدی به آسمان بلند میشد ؛ به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود .
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده و سرچشمه مهربانی خشک شده و سردی ، تاریکی و زشتی گریبانگیر می گردد ؛؛؛ اوست که چاره می بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد !!!
ای مرگ !!!
تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر میداری . سیه روز ؛ تیره بخت و سرگردان را سر و سامان میدهی . تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می باشی ، دیده سرشک بار را خشک می گردانی ، تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می کند و می خواباند تو هستی که به فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و طمع آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی .
کیست که شراب شهدآگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است ، فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته !!
چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟
تو پرتو درخشانی اما تاریکت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما تو شیون می کشند ، تو فرستاده سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده و آنها را از رنچ راه و خستگی می رهانی و بالاخره تو تنها درمان  \متین/ هستی که دیگر تواب و توانش برای مهمان نوازی تو را هم از دست داده است . ولی با همه اینها هنوز هم دوستت دارد .
تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی !! 
بچه ها همه این نعمتهای مرگ را زندگانی پررنگتر می کند ، آرزومندم که در زندگی خود با شرافت و با صداقت زندگی کنید ، همیشه سربلند باشید ، که این 3 خصلت نه به مال ومنال هست نه به مقام و قدرت !
چون زندگي كردن در دلهايي كه پس از ما مي مانند,مرگ نيست !

از مرگ...

از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من _باری_ همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد

جستن
یافتن
و آن گاه
به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارویی پی افکندن_

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم



 

همیشه به یاد داشته باش  

همیشه به یاد داشته باش

خوشبختی در سه چیز است :                              

فراموش کردن گذشته

غنیمت شمردن حال

امیدوار بودن به آینده

 

 

 

دختر به پسر گفت : به نظر تو من قشنگم ؟ پسر گفت : نه .......

دختر از پسر پرسید که تو میخای من پیشت باشم تا همیشه ؟ پسر گفت : نه........

دختر به پسر گفت : اگه من یه روزی ترکت کنم تو برام گریه می کنی؟ پسر گفت : نه.......

دختر در حالی که گریه می کرد و می خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی ......

من نمی خوام تو پیشم باشی بلکه نیاز دارم که تو پیشم باشی

و اگه یه روز از پیشم بری من برات گریه نمی کنم بلکه می میرم.

غریبه

ای غريبه  تشنه هستم ، تشنه ی يه جرعه ديدار
می دونم که می شنوی تو ، آوازا رو پشت ديوار
 آوازای يه خزونی  ، تلخ و پوسيده و زرده
اگه که پائيزی باشی ، می بينی يه دنيا درده
 با تپشهای دل تو ، شايد اين شعر جون بگيره
غروبای  سرد پائيز  ، رنگ سرخ خون نگيره
 ای غريبه ، با تو شادم ، با تو خندون
با تو پائيز سبز سبزه ، مثل يک گل توی گلدون
 تموم حسرت  اين گل ، قفس تنگ زمينه
نمی دونه که  قشنگی عشق ، به همينه ، به همينه
 توی قلبم با تو هستم ، تا ته بودن و هستی
شايد اين حس محبت ، همينه آخر مستی
 چشم به راه تا ته جادم ، تو سکوتی تلخ و سنگين
سر به زانوهام ميذارم ، تا نبينی منو غمگين
 تو دلم پر  از  گلايه س ، گله از زمونه ی  سرد
اينه تنها راه چاره ، می نويسم از دل و درد
 ای غريبه اين نفسهام ، به نفسهای تو بسته
تو هجوم هر ترانه  ، منم اون شاعر خسته
 

 

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

وقتي سال هاست كه باران مهربر كوير دلت نباريده، وقتي هزاران قامت رعنا، هزاران نرگس
سرمست پيچيده ست، در زورق دروغ، گريه كن نازنينم. در اين هواي گرفته و غمگين پر از
غبارهاي نيرنگ و وسوسه، بي ماه و بي ستاره، وقتي هزار شاخه دوستت دارم پر از تيغ هاي
خيانت را به تو هديه مي دهند، گريه كن نازنينم ،گريه كن. وقتي در اين شهر بي در و پيكر، در
اين كوچه هاي تاريك و سرد، منتظر مي ماني تا به ابد در پشت درهاي بسته، وقتي كه كسي
گوش نمي ده به حرفهاي دلت ، وقتي كه مي بيني تـنهايي، وقتي كه فراموش مي شي، وقتي
مي بيني از جنس خودشون نيستي،سر گشته و دل زده، تـنها و غريبي در بين اين همه آشنا، گريه كن
نازنينم ،گريه كن.وقتي شبهاي بي خوابيت، سالهاي عاشقيت، اشكهاي شبانت، با پوزخندي
مليح به لجن آلوده مي شه، گريه كن نازنينم.وقتي معناي خوبي و صداقت از بين رفته و دل هاي
بلوري به سنگ بي مهري شكسته مي شه. و طراوت گل و بوي عشق بي معناست، گريه كن
نازنينم ،گريه كن! وتو در تمام لحظاتت به انتظار اویی می نشینی که توانسته قلب تو را تسخیر
کند و نگاهش هنوز بعد از مدتها قلب تو را می لرزاند و انتظار لحظه ای را می کشی که در
آغوشش وقتی اشکهای معصومانه تو را می بیند زمزمه کند:
وقتي حالا من با تو هستم تو ديگر تـنها نيستي پس:به جاي شمردن گامهاي بي هدف در شبهاي
تاريك، ريختن دردانه هاي چشمانت بر گلهاي قالي،..بيا بالهاي خاطره را باز كنيم و از مرزهاي
زمين بگذريم، پرواز كنيم فراتر از زمان و مكان. اين مرزهاي زميني براي من و تو نيست چيزي
به پرواز ما نمانده آرام باش و آسوده .ما با هم پرواز خواهيم كرد و به اوج خواهيم رسيد و از
بلنداي خوشبختي به رذالت و كوچكي آن رعناهاي سر مست از بوي نرگس خواهيم خنديد و به
عشق سلام خواهيم كرد پس ديگر گريه نكن نازنينم،گريه نكن و كمي صبر داشته باش
،صبر...ديگر گريه نكن، گريه نكن!!!
کاش انتظار چنین لحظه ای سراب نبود...!!!

از یاد مبر

عشق من خاطرهء عشق من از ياد مبر
يادم اي لالهء شعر و سخن از ياد مبر

آن گل ياس سپيدي كه بدستم دادي
اي گل ياس سپيد چمن از ياد مبر

خاطرات خوش اين عشق جنون آسارا
مبراي بوي خوش ياسمن از ياد مبر

چون ببوسد لب مهتاب گل روي ترا
بوسه ام اي گل مهتاب تن از ياد مبر

چون پر نرم نسيمي بنوازد رويت
نغمهء نرم غزلهاي من از ياد مبر

داغ اشكي كه ز داغ تو برخسار زدم
چون زني خنده بهر انجمن از ياد مبر

اولين غنچه عشق تو بمن خندان شد
اولين عشق خود اي سيمتن از ياد مبر

ياد باد آنكه مرا يار عزيزت خواندي
ياد اين يار عزيز كهن از ياد مبر

از غمت سوخته ام با ستمت ساخته ام
اينهمه سوختن و ساختن از ياد مبر

عالم و هر چه در او هست ببر از يادت
ليك دل دادن و عاشق شدن از ياد مبر

این روزها دلت با ما نیست....نمی گم چرا؟

توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته

نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت
ساکته اما تو قلبش داره یه دنیا شکایت

تو چشاش حلقه اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راه  یاره تا بیاد امروز و فردا

باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
                       تنهایی براش عذابه

خاطرات لب دریا دیگه از  یادش نمیره
همه دنیاش زیره آبو خودشم به غم اسیره

دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا و ایا

عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیره آبو ازغم دوریش میمیره

هرگز از یادش نمیره از غم دوری میمیره
دیگه از یادش نمیره از غم دوری میمیره

عاشق

 

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!