بوی عید ...

 

یادش بخیر قدیما                                               یادش بخیر گذشته

یادم میاد بهار که می شد                                     دلا تو سینه آب می شد

یادم میاد عید که می شد                                      تنگا پر از ماهی می شد

فرشا تو حیاط که پهن می شد                               پاهام باهاش کفی می شد

دستام که بوی آب میداد                                       خونمون بوی گلاب میداد

يادم میاد که پارو                                              همیشه تو دست من بود

یادم میاد که گلدون                                            همیشه یار من بود

یادش بخیر قدیما                                                یادش بخیر گذشته

سال نو مبارک..سال خوبي برايتان ارزومندم...

سیب و سرکه و سمنو                                        کنارش یه آینه یه شمعدون

تنگ ماهی تو دستم                                            کنار سفره می شستم

منتظر سال تحویل                                              دعای سال تحویل

آخ که چه لذتی داشت                                          پای سفره ی هفت سین

اول سینش سلامتی                                            دوم سینش سعادتی

دعا که سین نمی خواد                                        الف و شین نمی خواد

یه دل می خواد که صاف باشه                               ساده و پاک مثل اب باشه

اینم که شد همش سین                                         خب اینم شد یه هفت سین

یادش بخیر قدیما                                                 یادش بخیر گذشته

         دعاي سال تحويل ما رو يادتون نره...متشکرم...

آخ یادمه سیزده به در                                           بازی تو دشت و چمن

توپ بادی یادش بخیر                                            بادکنکا یادش بخیر

مهم نیست که عید باشه                                         مهم نیست که عیدی باشه

مهم اینه که پاک باشی                                          ساده و صاف ، ذلال باشی

عیدی من برای من                                               شعری بود از مداد من

یادش بخیر این شعر من                                        یادش بخیر این شعر من

                                        سال نو بر همه ایرانیان

                                       در سرتاسر جهان مبارک

دانلود دکلمه ی بوی عید

                     سال نو بر تمامي ايرانيان مبارک باد...سال خوبي برايتان آرزومندم....

                                 سال نو بر همه ایرانیان 

                                 در سرتاسر جهان مبارک

توئی

 

مي خوام بلند داد بزنم كه زندگيم فقط تويي

 خوبي ها رو جمع بزنم بگم دل و جونم تويي

بدي رو تفريق بكنم به عشق ضريب 2 بدم بگم كه توي زندگيم فقط تويي

 نميزارم كسي بیاد جذر محبت بگيره

 زودي بهش توان ميدم تا عشقمون جون بگيره

 اينو بدون هر جا باشم عشق تو تقسيم نميشه

معادله ي عشقمون بدون تو حل نميشه

 

وقتی کسی رو دوست داری

                        

 

 وقتی کسی رو دوست داری :                                                                                                   

وقتی کسی رو دوست داری – میخوای که هر کاری رو بکنی

حتی کارهایی که به نظر احمقانه ست رو انجام میدی

ماه رو پرتاب می کنی و خورشید رو جاش میزاری

وقتی کسی رو دوست داری

حقیقت رو تکذیب می کنی – به دروغ معتقد میشی

زمانی حتی اعتقاد داری که میتونی پرواز کنی

اما زمان تنها ماندنت در شبها فرا رسیده

وقتی کسی رو دوست داری – اورا عمیقا در کنارت احساس می کنی

و هیچ چیزی نمیتونه نظرو عقیده ی تو را عوض کنه

وقتی کسی رو میخوای – وقتی به کسی احتیاج داری

وقتی کسی رو دوست داری ...

وقتی کسی رو دوست داری – میخوای که قربانی بشی

هر چه داری میدی تا او را بدست بیاری و نمیخوای دوباره بهش فکر کنی .

همه چیز را ریسک می کنی –اهمیتی نداره که چی پیش میاد

وقتی کسی رو دوست داری

ماه رو پرتاب می کنی و خورسید رو جایگزینش می کنی

وقتی تو کسی رو دوست داری ...

 

 

 

گفتی ! گفتم

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.

گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.

گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتي ... ، گفتم... .

حالا فكر كردي فرق ما كجا بود؟

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.

 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

ای به داد من رسیده
ای به داد من رسیده
تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی
تو شبهای وحشت من
ای تبهره حقیقت
توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی
تو من و دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم
توی پیری جون پناهی
یاور همیشه مومن
تو بورو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت
برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من
از تب تو خون گرفته
اگ مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که من و دادی نشونم
(2)
وقتی شب شب سفر بود
توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود
واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب
طپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست
بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی
به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی
پرده شب و دریدی
یاور همیشه مومن
تو بورو سفر سلامت
غم من نخور که دوری
برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست
ای رفیق اخر من
به سلامت سفرت خوش
ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه
هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق
پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت
سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق
دست بی ریاه من بود
یاور همیشه مومن
تو بورو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت

رفت تا او زنده بماند

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند
زن جوان : یواشتر برو من میترسم
مرد جوان : نه ، اینطوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میکنم ، من خیلی میترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری
زن جوان : دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محکم بگیر
زن جوان : خوب ، حالا میشه یواشتر بری
مرد جوان : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید . در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را میبرد

مادر

مادري بر بالين كودك خردسالش نشسته بود ، از اينكه او را در حال احتضار مي ديد
غمگين و گريان بود،رنگ از رخ كودك پريده بود ، چشمانش را بسته ، آهسته نفس
مي كشيد و گاه به گاه با تنفسي عميق كه به آه شبيه بود نفسي ميزد و مادر مغموم
و محزون چشم به او دوخته بود ، در اين هنگام دستي به در خورد و پيرمردي وارد
اتاق شد ، او بالاپوش بزرگي بدور خود پيچيده بود تا گرمش بدارد ،بيرون همه جا را
برف و يخ گرفته بود و بادي سرد چنان مي وزيد كه سوزش آن صورت را مي بريد.
پيرمرد از سرما مي لرزيد ، كودك لحظه اي چشم بر هم گذاشت و خفت ، مادر قوري
كوچك چاي را روي بخاري گذاشت تا با يك فنجان چاي مهمانش را گرمي بخشد.
پيرمرد نشسته بود و گهواره كودك را مي جنباند و مادر، كودك بيمارش را كه بسختي
نفس مي كشيد و دست كوچكش را بلند نگاه داشته بود مي نگريست.
فكر ميكني اين بچه براي من بماند؟ آيا حداي رحيم او را از من خواهد گرفت؟
پير مرد كه همان پيك مرگ بود سرخم نمود وجوابش نه مثبت بود ، نه منفي.
مادر سر به گريبان فرو برد و اشك از گونه هايش روان شد ، سه روز و سه شب دركنار
بستر فرزند چشم بر هم ننهاده بود و سرش درد مي كرد ، خواب لحظه اي در ربودش ،
پس چشم برداشت و از سرما ناليد كه: چه شد؟ و همه جا را نگريست ولي پيرمرد رفته
بود و كودك خردسال را نيز با خود برده بود صداي دنگ دنگ ساعت كهنه گوشه ديوار
برخاست و ناگهان پاندول آن از جا كنده و متوقف ماند.
مادر بيچاره از خانه بيرون دويد و فرياد زنان فرزندش را مي طلبيد .
بيرون در ميان برف پيرزني كه با لباس مشكي بلندي نشسته بود گفت: مرگ دراتاق تو
بود من او را ديدم كه چگونه با كودكت از آنجا گريخت آنچه را كه ربود
ديگر پس نخواهد آورد.
مادر پريشان و متوحش پرسيد : فقط بگو از كدام راه گريخت؟ راه را به من نشان بده
من او را خواهم يافت ، پيرزن گفت من راه را به تو نشان خواهم داد ولي شرطش اين
است كه تو همه آوازهايي را كه شبها بر بالين كودكت برايش مي خواندي برايم بخواني
من اين آوازها را دوست دارم و قبلا شنيده ام ، نام من شب است و تمام اشكهايي را كه
بر بالين او نثار كرده اي ديده ام.
مادر گفت : من همه را برايت خواهم خواند اما مرا سرگردان مكن تا بتوانم كودكم را
بازآرم و بيابم.
ولي شب سنگين و ساكت نشسته بود، مادر دستها را به هم پيوست و خواند و گريست
ترانه ها بسيار بودند ولي اشكهاي او بيشتر
شب گفت: از سمت راست به جنگل تيره كاج برو ، من مرگ را با كودكت همانجا ديدم
كه مي رفتند.
در اعماق جنگل راههاي بسياري يكديگر را مي بريدند و مادر مردد بود كدام را برگزيند ،
ناگهان چشمش به بوته خاري افتاد كه نه برگ داشت و نه گل و يخها
از شاخه هاي بوته آويخته بودند .
مادر پرسيد: تو مرگ را نديدي كه با كودك من از اين راه بروند ؟
بوته گفت چرا ديدم ولي راه را به تو نشان نحواهم داد مگر اينكه مرا از حرارت سينه ات
گرم كني وگرنه من از سرما خواهم مرد.
مادر بر زانوان نشست و بوته خار را به سينه اش فشرد خارهاي بوته به تنش فرو رفتند
و قطرات خون جاري شد و بوته خار از نو جوان گرديد و در آن سرماي زمستان گل داد ،
قلب شكسته و غمزده او چنين گرمايي معجزه آسا داشت. و بوته راهي را كه مي بايست
مي رفت به او نشان داد.
او رفت و رفت تا بدرياچه بزرگي رسيد كه نه كشتي داشت و نه قايق و سطح آن را قشري
نازك از يخ پوشانده بود و گذشتن از آن امكان نداشت ، اما او مي بايستي براي يافتن
كودكش به ساحل روبرو مي رسيد، به ناگهان فرياد كشيد :مرگي كه بچه مرا با خود دارد
كجاست؟ ناگهان درياچه به سخن آمد و گفت : من ميدانم كجاست بگذار ما هردو صميمانه
با هم كنار بياييم ، دلشادي من در اين است كه مرواريدي داشته باشم و چشمان تو روشنترين
چشماني هستند كه من تابحال ديده ام اگر تو چشمانت را نثار من كني ، من نيز تو را به گلشن
ساحل روبرو خواهم برد آنجا كه مرگ خانه دارد و گلها و درختاني را مي پروراند كه هر يك
عمر انساني است .
مادر گفت همه وجودم را نثار مي كنم تا كودكم را باز يابم .
او اين سخن را گفت و گريست و گريست تا اينكه چشمانش را بصورت دو قطره اشك به كف
درياچه فرو چكاند و آنها به دو مرواريد گرانبها بدل شدند ، درياچه هم او را گرفت و گويي
كه بر تخت رواني نشسته بود به يك لحظه او را به ساحل ديگر رساند آنجا كه خانه اي مجلل
قرار داشت و فرسنگها وسعتش بود ، انسان نمي دانست كه آيا كوهي پوشيده از جنگل و
غار بود ويا اتاقكهاي متعدد اما مادر مسكين قادر به ديدن نبود .
او دوباره فرياد كشيد : مرگي كه بچه مرا با خوددارد كجاست؟
پيرزن گوركن جواب داد: او هنوز باز نگشته است و همچنان كه ميرفت تا گلشن مرگ را
محافظت كند پرسيد: چگونه توانستي اينجا را بيابي و چه كسي تو را ياري داد؟
مادر گفت: خداي رحيم ياري ام داد او با شفقت و مهربان است پس تو هم بر من رحم كن
و بگو فرزندم را كجا خواهم يافت؟ پيرزن گفت: من نمي دانم و توهم بينايي خود را از
دست داده اي ، بسياري از گلها و درختان امشب پژمردند بزودي مرگ خواهد آمد تا آنها
را جابجا كند تو حود مي داني كه هر بشري صاحب گل و يا درخت زندگي است اين گلها و
درختها همانند ديگر گلها و درختها هستند ولي اينها قلبي درون خود دارند كه پيوسته
مي زند ، برو بگرد شايد بتواني ضربان قلب كودكت را بشناسي ولي به من چه خواهي داد
كه بگويم هنوز بايد چه كاري بكني؟ مادر مسكين گفت: من چيزي ندارم ولي بخاطر تو تا
پايان عالم خواهم رفت.
پيرزن گفت: من آنجا كاري ندارم فقط از تو مي خواهم كه گيسوان قشنگ و سياهت را به
من بدهي خودت مي داني كه گيسوانت زيباست و من از آنها خوشم مي آيد در عوض
موهاي سپيد مرا بگير كه بهتر ازهيچ است.مادر گفت اگر گيسوان مرا مي خواهي حاضرم
با كمال ميل آنها را به تو بدهم و دست برگيسوان خود برد و آنها را برداشت و به پيرزن
داد و موهاي سفيد او را گرفت. سپس هردو به گلشن مرگ رفتند آنجا كه گلها و درختان
درهم روييده بودند ، جايي سنبلها زير شقايقها روييده بودند و جايي ديگر بوته هاي گل
بزرگ ودرخت آسا شده بودند ، برخي كاملا تر و تازه و برخي بيمارگونه و زرد هر درخت
و هر گل نام مخصوص خود را داشت جايي درختان بزرگي را در گلدانهاي كوچك نهاده بودند
چنانكه بيم آن ميرفت كه از تنگي جا گلدان بشكند و جايي گلهاي كوچك و ظريفي را بر زمين
خوابانده بودند و يا آنان را به گياهان ديگر آويخته و از آنان بي اندازه مراقبت مي كردند
اما مادر مسكين بر همه گياهان كوچك خم مي شد و به ضربان دلي كه در آنها نهفته بود
گوش مي داد و همچنانكه مي رفت در ميليونها گياه كودكش را بازشناخت.
(يافتمش) مادر فريادي زد و دستش را بسوي گل زعفراني كه بيمار مي نمود دراز كرد پيرزن
گفت: دستت را از گل كوتاه كن و تامل كن تا مرگ بيايدمن هر آن انتظار او را دارم ، از من
نشنيده بگير ولي مگذار كه او اين گل را بچيند او را تهديد كن كه اگر به گل تو دست بزند تو
نيز گلهاي ديگر را ازجاي خواهي كنداو در پيشگاه خداي مهربان مسئول است و كسي را
اجازه آن نيست كه گلي را بچيند تا او نخواهد.
ناگهان نسيم سردي وزيدن گرفت و مادر دريافت كه اين مرگ است كه از راه مي رسد.
مرگ پرسيد؟ راه اينجا را چگونه جستي؟ و چگونه آمدي؟
مادر جواب داد: من مادرم
و مرگ دستش را بطرف گل كوچك دراز كرد تا آن را بچيند اما مادر با دستهايش محكم دست
او را گرفت و از ترس مي لرزيد، مرگ بر دستهاي مادر نفس سرد خود را دميد و او حس
كرد كه اين نفس سردتر از سوز زمستاني است و دستهايش فرو اقتادند.
مرگ بانگ برداشت: تو نمي تواني بر خلاف قدرت من كار كني.
مادر جواب داد: اما خداي رحيم قادر است . مرگ گفت: من مجري مشيت و اراده اويم و فقط
آنچه را كه او خواستار است از من ساخته است من باغبان گلشن اويم ، من همه درختان او
را بر مي كنم و از نو آنها را در گلزار بهشت مي نشانم در سرزمينهاي دور و نامعلوم ، اما
آنجا چگونه است و چگونه اينها از نو خواهند روييد رازش را بتو نخواهم گفت.
مادر گفت: كودكم را به من بازده و شروع به گريستن كرد و با دو دستش ساقه گل زيبايي را
چسبيد و شيون كنان به مرگ گفت: من همه گلهاي تو را خواهم چيد
كاسه صبرم لبريز گشته و نوميد شده ام.
مرگ نگران شد و گفت: دست از آن كوتاه بدار تو خود گفتي كه خوشبختي را از دست
داده اي حال مي خواهي مادراني ديگر را به خاك سياه بنشاني؟
مادر غمگين و متاثر گفت؟ مادراني ديگر را؟ و دستش را از ساقه گل برداشت.
مرگ گفت بيا چشمهايت را بگير من آنها را از درياچه پس گرفتم اكنون اينها روشنتر و بيناتر
از سابقند و در كنار خودت به اين چاه عميق نگاه كن و من به تو
نام اين دو گل را كه قصد چيدنش را داشتي به تو خواهم گفت و تو تمامي آينده آنان را خواهي
ديد، تمامي عمر سرگذشت آدمي را بنگر و آنچه را كه مي خواستي
نظمش را برهم زني چه بود.
مادر به عمق چاه نظر انداخت چنين ديد كه يكي از آن دو اسباب خير و سعادت را بتمامي فراهم
داشت و خوشبختي گردش را فرا گرفته بود و ديگري بعكس در منتهاي ذلت و بدبختي
غوطه ور بود
مرگ گفت: اين هر دو خواست خداوند است.و آنجه كه بايد بداني اين است كه يكي از اين گلها
فرزند دلبند توست و آنچه را كه ديدي سرنوشت آينده اوست.
مادر متاثر گفت پس همان به كه از رنجها و مصائب آسوده اش كني ، و او را ببري به سراي
جاودان خداوند ، بر خواهشها و زاريهاي من وقعي مگذار و همه را نشنيده
بگير.مرگ گفت: نمي دانم چه مي خواهي ، آيا دوست داري او را باز يابي يا آنكه با خود ببرم
به جايي كه از آن چيزي نمي داني و نحواهي دانست؟
مادر دو دستش را به هم پيوست و خداي رحيم را درود فرستاد:
اي خداي مهربان نشنيده بگير آنچه من خلاف ميل تو خواستم و آن را خير پنداشتم
از من مشنو و مرا ببخش. مادر سر به گريبان فرو برد و مرگ همراه كودك بعالم نامرئي شتافت.

 

مرا صورت پرستان خوار دارند –

ولی سيـرت پرستـــان مـيستايند

 

ميان سيرت و صورت خدايـــا  - !

دل زيبا به از رخسار زيباست

 

بـپـاس سـيـرت زيـبـا کـريـمــــــا

دلم بر زشتی صورت شکيباست .

*******

کاش اگر گاه کمی لطف به هم ميکرديم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

غمگسار

از بدانديشان نينــديشم که يار مـن توئی

فارغم از دشمنان تا دوستــدار من توئی

خاطر از دم سردی باد خزانم ايمن است

کز حديث تازه و رنگين , بـهار من توئی

از دل افسرده جز افسرده دل آگاه نيست

آن که داند وحشت شبهای تار من توئی

اختر بيــدار دانـد حـال شـب ناخفته را

با خبر از ديده شب زنده دار مــن توئی

با تولای تــــو از دشمن نينديشد رهـی

بنده من شد فلک تا غمگسار مــن توئی

دوست دارم

مهر سكوت براي عشق تو

شعري به زبان فارسي و ترکي

همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
 همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز كردن

به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
 ز مناهی ملاهی, همه احتراز کرد

شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
 ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن

ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
 دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
 که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
*********

شعري به زبان فارسي و ترکي


بير گئجه اوز تکلگيمنن تکيديم

يك شب با تنهايي خودم تنها بودم

منسه اونا باشيما گلنلری ، آرزومو ، ايسته ييمی دئيرديم او غملی عوره ييمين دردينی سويله ييرديم اما او

من اتفاق هايي كه برايم افتاده بود و آرزوهايم و چيزهايي كه ميخواستم و درد آن دل غمناكم را به او ميگفتم ولي او

سوسموشدی هئچ بير شی سويله ميردی منده اونا باخارکن ياواش ياواش ساکيتله شيرديم.....

ساكت بود . هيچ چيز نميگفت من هم با نگاه كردن به او يواش يواش داشتم ساكت ميشدم ...

آما بيردن ايچيمنن اوزون و غملی آه سسی اشيتديم،او سس منيم سسيمه اوخشاييردی

اما يكدفعه از درونم صداي بلند و غمناكي شنيدم . آن صدا به صداي من شبيه بود

سوروشدوم

پرسيدم

سن نه سن؟کيمسن؟نيه بئله آه چکيرسن؟

تو چه هستي ؟ كه هستي ؟ چرا اينچنين آه ميكشي ؟

او ديله گليپ سويله دی من سنين ايچينده ياشايان تکليگينم .....من ساکيت اولارکن سوزله روه گولاغ آسيرديم

او به زبان آمد و گفت : من تنهايي هستم كه در درون تو زندگي ميكند ... من به حرفهايي كه ميخواستي بزني ولي ساكت شدي گوش ميدادم

سنين دردين منيمده عوره ييمی داغلادی

درد تو دل من را هم داغ كرد

داها ساکيت قالا بيلمه ديم اوجور کی من ايندی ايسته ييرم سنين او غملی،توزگون، کدرلی و حسرت چکن
گوزلروين ايچينده ياش اولام اولاری هر شئی يووان سئل کيمی يووام و ياناقلاريندا آخيدارکن يئره توکم کی سن هر حالدا اوز ايسه يووه ، مرادووا و آرزووا چاتاسان و هئچ زامان دردلی ، غملی اولماياسان

ديگر نتوانستم ساكت بمانم و من الان ميخواهم درون آن چشمان غمگين و كدرو حسرت كشيده و گرد و خاك ديده اشك شوم و آنها را مانند سيلي كه همه چيز را ميشويد بشورم و آنها را به زمين بريزم
تا تو در هر حال به دلبند و مراد و آرزويت برسي و هيچوقت

درددار و غمگين نباشي

منسه او تکليگيمی اشيديم ، اونی حس الديم ، باغريما باسديم و آغليا آغليا ياواش ياواش ياتديم.....

من آن تنهايييم را شنيدم و حس كردم و در آغوش گرفتم و در حالي كه گريه ميكردم يواش يواش خوابيدم