آه نمی دانم!
ديواری از جنس فاصله
كلاممان

هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....
هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....
بمان و ماندن را تجربه کن
سفر چیزی نیست که با بستن یک چمدان بتوانی تمام غربت را داخلش جا بدهی
تو باید با شقایق وداع کنی
باید ریشه ی تمام علایقت را از زمین بکنی
باید احساس دوست داشتن را به گورستان ابدی تمام عشقهای پاک بفرستی
همیشه دل بستن آسان است و چه سخت دل بریدن
روح تو وسیع تر از آن است که دیگر مرا دوست نداشته باشد
و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند
کسی تو را صدا می زند
آهنگ سفر دارد
اما تو فقط وفقط به خاطر کسی که روزی دستهایش را گرفتی
می مانی
تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی
پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت
برایت خواهد خواند...
دیار غربت و در ساحل رود
دلم دور از من و جای دگر بود
ز عشق پاکت ای لیلا چو مجنون
دو چشمان اشکبار و دیده پر خون
کنار ماسه های سرد ساحل
پریشان خاطر و آزرده از دل
نشستم با دلی از رنج پر درد
نوشتم عاشقی بر من چها کرد
به روی ماسه ها من با سر انگشت
کشیدم نقش او را که مرا کشت
رخش بر ماسه ها تصویر کردم
هزاران شکوه از تقدیر کردم
چو پیر عارفی زانجا گذر کرد
نگاهی بر منو بر کار من کرد
بگفتا هان چه گم کردی به ساحل
چه می سازی تو با این آب و این گل
بگفتم روی لیلا می نگارم
فراقش کرده اینسان بی قرارم
به من گفتا که ای مجنون نادان
بیابان گرد کوته فکر نادان
کشیدی چهره جانا نه ات را
بنا کردی به آبی خانه ات را
نشیند هر زمان موجی بر این خاک
برد لیلای تو نقشت کند پاک
بدو گفتم نه مجنونم نه نادان
ولیکن عاشقم بر روی جانان
اگر موجی برد لیلایم از خاک
نسازد نقش لیلا از دلم پاک
گلي در گلدارن نبود
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو
اي کاش همه وقت ، جواب صداقت ها بدون ثمر نباشه
من از تو می مردم
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر شد
وقتی که شب تمام نمی شد
تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت می کردی
تو با چراغها یت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
تو زندگانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو مثل نور سرخی بودی
تو لاله ها را می چیدی
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی
دوست دارم
تو را مانند گلهای بهاری دوست دارم
عشق جانسوز تو را با بی قراری دوست دارم
نغمه شاد تو را خوشتر ز آواز قناری
ای پرستوی ز بام من فراری دوست دارم
تا تو می خندی به رویم با دو چشم مست وحشی
زندگی را با همه بی اعتباری دوست دارم
گریه با من الفت دیرینه دارد در غریبی
مرغ بارانم که دائم اشکباری دوست دارم
گر بپرسی دوستم داری هزاران سال دیگر
با زبان شعری گویم آری دوستت دارم
+++++++
پروردگارا من را ابزار آرامش خويش قرار ده. بگذار در هر کجا که نفرت است عشق درو کنم. هر جا آسيب است عفو ،
هر جا شک است ايمان ،
هر جا نواميدي است اميد.
هر جا تاريکي است نور
و هر جا غم است سرور.
پروردگار عالم به من لطف کن تا بيشتر در پي تسکين بخشيدن باشم تا آرام شدن
همانطور که مي فهمم فهميده شوم. همانطور که دوست دارم دوست داشته شوم
زيرا دراثر دادن است که دريافت مي کنم، دراثربخشيدن است که بخشيده مي شوم در مرگ خود است که در زندگي جاويدان متولد مي شوم
گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لا اقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخواهیم و ببوییم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید.
*************
|
| |
|
حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند. |
خاطرات چند وقت پیش
كاش واقعا مي دو نستي تو دلم چي ميگذره. كاش ميدونسستي چي ميخوام يا حداقل فقط يكبار واقعا فقط يكبار ازم مي پرسيدي به چي احتياج دارم .من از تو هيچي نخواستم هيچ وقت هم هيچي نميخوام ولي كاش حداقل محبت كردنو بلد بودي يا بهتر بگم با من از ته دل حرف ميزدي از ته دل ميخنديدي يا… دلم اونقدر گرفته و بغض اونقدر گلومو فشار ميده كه واقعا از ته دلم دلم مي خواد كه بميرم دورو برم هميشه شلوغه ولي تنهاي تنهام كاش يكم منو درك ميكردي كاش از ته ته ته دلت منو دوست داشتي .كاش ميدونستي كه هميشه تو تنهاييهام حتي اگه يك ثانيه باشه فقط دنبال يه جاي خلوت و دنج ميگردم كه فقط گريه كنم تا شايد كمي اره فقط كمي دل مرده خودمو ساكت كنم دلي كه با نبود تو درسته كه خيلي بدبخت بود ولي حداقل خودم بودمو خودم و كسي باهام نبود كه بهش فكر كنم دوستش داشته باشم .ولي الان چي؟؟… واقعا تو زندگي كه مثلا ساختم و ميخواستم بهترين باشه جز خودمو تنهايي جز خودمو درد جز خودمو بدبختي چي دارم.من با عشق شروع كردم و فقط از اول تو دلم تنهاي تنها تو بودي و بس هميشه فكرم جسمم روحم همه وجودم فقط و فقط پيش تو بود ولي تو چي اصلا مطمئني كه منو دوست داري ولي من از همون اول با همه بي توجهي ها با همه دروغات فقط چشممو بستم اگه ميگم منت نيست تو اولش منو بدجوري شيفته خودت كردي پس منت نذار كه به من گفتي برم ولي من خودم انتخاب كردم چون ديگه كار از كار گذشته بود و من واقعا نميتونستم كه از همه چيز بگذرم و اينو هم بدون كه اگه از من ميخواستي كه برم به خاطر خودم نبود به خاطر خودت بود چون به اون نميتونستي كه بگي برو و اين بر ميگرده به همون احساسي كه چند خط بالاتر گفتم كاش حداقل خودت مي دونستي چي ميخواي كاش… فقط اينو بدون كه الان اينقدر گريه كردم كه ديگه چشمام كيبورد و نميبيينه من ادم حسودي هستم بيشتر از اون چيزي كه تو بتوني فكرشو بكني من واقعا نمتونم حسادتمو كنار بذارم پس از تو عاجزانه خواهش ميكنم كه منو درك كن من حتي تو رو اينقدر دوست دارم كه نميخوام به جز من حتي با دوستانت هم صحبت كني چون احساس ميكنم اون لحظه اونارو به من ترجيح ميدي با من بساز حداقل براي يك مدت كوتاه شايد حسادت من يه جور حساسيت حساسيتي كه تو از كم محليهات توي من به وجود اوردي دوست دارم وقتي باهات حرف ميزنم نگام كني دوست دارم باهام حرف بزني حتي چرتو پرت بگي مطمئن باش كه من با تمام وجود گوش ميدم من تو رو دوست دارم
من زندگيمو هر چند كه هيچ ندارم ولي دوست دارم پس خرابش نكن .
كاش ان روز كه تقديم تو شد هستي من مي سپردم كه مواظب باشي
مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من
اما ديگه از ترك هم گذشته خرد شده و حتي از خرده هايش هم هيچ اثري نيست.كاش واقعا معني تنهاييو بي مهري رو ميدونستي ميدونم كه الان با خودت ميخندي ميگي جوجه من از تو بيشتر معني اين لغاتو ميفهمم چون با اون زندگي كردم ولي ميتونم با جرات بگم كه تو نه تنها معني اين لغاتو نميدوني حتي قادر به شنيدن واقعي اون هم نيستي چون از نظر تو هيچ چيز مهم نيست.واقعا ميدوني تنهايي يعني چي اون هم تنهايي زجر آور آره يعني پيش ده نفر باشي ولي باز بيكس يه گوشه بشيني در ميون هزاران آدم باشي ولي از ميان اون همه ادم كسي باهات حرف نزنه لبخندي رو لبت نشينه وغمي از سينت كم نشه هيچ وقت ترحمو محبتو علاقه دروغي كسي رو نخواستم و هيچ وققت هم به دروغ براي كسي دل نسوزوندم و انتظار اين اعمالو هم ندارم نمي دوني كه چقدر سخته پيش كسي كه دوستش داري بشينيو بعد ببيني كه چقدر ازش دوري وقتي با توام دوست دارم روبروت بشينمو اون قدر باهات حرف بزنم كه خودم خسته بشم اون قدر بهت نگاه كنم كه از خستگي خوابم بگيره ولي حيف حيف كه تو پشت ميز نشستن وحتي نگاه كردن به تلويزيون رو هم به من ترجيح ميدي.من محبتو فقط تو اغوش هوس نميخوام كه چند لحظه اي بيشتر نيستو خيلي زود از بين ميره من محبتو با لحظه لحظه زندگيم ميخوام و اين حق منه همونطور كه حقه تو هم هست.ولي واقعا هيچ چيزي تو زندگيم ندارم كه با اون سر شوق بيام ولي اينو بدون كه خيلي دوستت دارم با تمام وجودم و اينكه چقدر بهت احتياج دارم بیشتر از هر وقت ديگه اي و اينكه چقدر تنهام وچقدر دلم گرفته و ……………….