من از تو می مردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من می رفتی

تو در من می خواندی

وقتی که من  خیابانها را

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من رفتی

تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

وقتی که شب مکرر شد

وقتی که شب تمام نمی شد

تو از میان نارون ها ، گنجشکهای عاشق را

به صبح پنجره دعوت می کردی

تو با چراغها یت می آمدی

وقتی که بچه ها می رفتند

و خوشه های اقاقی می خوابیدند

تو با چراغهایت می آمدی ...

تو دستهایت را می بخشیدی

تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

تو زندگانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

تو مثل نور سرخی بودی

تو لاله ها را می چیدی

تو گوش می دادی

اما مرا نمی دیدی