من صبورم اما...

بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان تو می بندم

 

من صبورم اما...

چقدر با همه عاشقیم محزونم!

و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم

 

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند

 

من صبورم اما...

آه... این بغض گران صبر چه میداند چیست؟؟؟؟

 

 

همه چیز زندگی مرا به یاد تو می اندازد..

وقتی راه می روم...وقتی نگاه می کنم...

وقتی حرف می زنم... وقتی همیشه و همیشه به تو

فکر می کنم...

چرا چشمانت از جلوی دیدگانم کنار نمی روند؟

چرا نگاهت حتی لحظه ای مرا به خود وا نمی گذارد؟

همیشه به تو می اندیشم

تویی که سر شارترین نگاهم همواره برای تو ست

تویی که زیباترین لبخندم همواره هدیه ات است

تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم وکاست برایت باز گو می کنم

تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از ان خود ساختی

تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی

تویی که همه ی منی

منی که بی تو هیچم 

 

افسانه ها می گویند : خوشبخت ترین انسان زمین را

می توان سوار بر اسبی تک شاخ یافت

با چشمانی بسته!من تو را سوار

بر اسب دیدم چشمانت را

باز کن تا باور کنی

 بهترینی

 

ای کاش میشد وصیت کرد عاشق ها رو ،  توی اطاق معشوق اشون دفن کنند.

 

قطره

وقتی رفتی

قطره‌ دلش‌ دريا می‌خواست.... خيلی وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود....
هر بار خدا می گفت: از قطره‌ تا دريا راهی‌ست‌ طولانی.... راهی از رنج‌ و عشق‌ و صبوری.... هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست
....
قطره‌ عبور كرد و گذشت.... قطره‌ پشت‌ سر گذاشت
....
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد.... قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزی از رنج‌ و عشق‌ و صبوری‌ آموخت
....
تا روزی‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست...روز دريا شدن.... خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند.... قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد.... طعم‌ دريا شدن‌ را.... 

اما...

روزی قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست
....
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را می‌خواهم.... " بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را
... "
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است
.
"آدم‌ عاشق‌ بود..." دنبال‌ كلمه‌ای‌ می گشت‌ تا عشق‌ را توی آن‌ بريزد.... اما هيچ‌ كلمه‌ای توان‌ سنگينی عشق‌ را نداشت.... آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توی يك‌ قطره‌ ريخت.... قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد.... و وقتی‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بی‌نهايتی...

به اوج دل نشاندمت

به رهگذار زندگي

زمانه گر خزان شود

تويي بهار زندگي

به پاكي دلت قسم

كه دل زتو نميكنم

اميد من تويي

بر اين حصار زندگي

كه مبتلا شوم به غم

خوشم به يك نگاه تو

دو چشم تو چراغ من

چو چشمسار زندگي

 

تو می آیی

تو را دیشب من از لحن بغض هایم ، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیرنوشیدم .

تو می آیی ! می دانم که می آیی!! و بر ابهام یک  بودن ، نگین آبی احساس می بندی و از تکرار  پوچ لحظه های سرد

تنهایی ، مرا به نبض پر کار شکفتن می نشانی.

خوب می دانم که پروانه نشانت را باید میان قاصدک ها دید میان قاصد کهایی که ازمن

تا نهایت!! دورمی شد که تو می آیی  ومن را از نگاه سرد آیینه ، شبیه دختری از جنس یک پرواز، میان گرمی

دستان پر مهرت دوباره ، باز می گیری ..آری مهربونم تو می آیی و من این را شبیه حجم بوییدن مطبوع از

اقاقی های سر گردان ! شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم..!!

می دانم که می آیی و من را،در حریم امن چشمانت ،به آرامش؛ به فردایی پر از شوق و تپش های

مقدس می رسانی !!!!!!

  

او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم

دو هفته ای می شه که از بیمارستان مرخص شدی و قراره بعد سه هفته دوری که هر روزش برات یه قرن گذشته، شریک زندگیت رو تو لباس سپید احرام ببینی ...... فقط چیزی که برات مبهم مونده اصرار بیش از اندازه اش برای بی سر و صدا برگشتنه ..... درست همونجوری که بی صدا رفت ..... نه بدرقه ای و نه حتی الان پیشوازی ..... هر چی ساعت به 5 نزدیکتر می شه تپشهای قلبت، به همون میزان بطور تصاعد هندسی بالاتر می ره ..... درست مثل روزهایی که قرار می گذاشتین که فلان ساعت بالای پشت بوم به بهونه ی درس خوندن همدیگه رو ببینن ...... اما با تموم این دلتنگی ها و ثانیه شماریها برای لحظه ی موعود، حس می کنی ته دلت یه چیزی، مثل یه انتظار برآورده نشده، آزارت می ده و تو ازش دلگیری و نمی تونی فراموش کنی جای خالیش رو، در طول این سه هفته ای که درد می کشیدی و این مامانت بود که جای اون، دست نوازش به سرت می کشید و ازت دلجویی ...... یه آن ترس کلِ وجودت رو می گیره و دیگه نمی تونی به هیچ چیز دیگه ای فکر کنی.................................................

.

بهش می گی: راستش رو بگو، هنوزم مثل اون روزها دوستم داری؟ می گه: چیزی شده؟! عملی از من سر زده که حس می کنی شاید کمتر از قبل باید دوست داشته باشم؟چند لحظه مکث می کنی و با شک می گی: نه ...... اما دلم می خواد بدونم چقدر دوستم داری؟ سوالت رو با سوال خودت جواب می ده: خوب من که می دونم چقدر دوست دارم، تو بگو چقدر دوستم داری؟
- خوب ..... تو عمر منی، بهار زندگی منی،  پس نتیجه ی اخلاقی اینکه ..... اندازه ی جونم
می خنده و با خوشحالی می گه: وای چقدر زیاد ........... 
- خوب حالا تو بگو؟
- اوم ...................بزار بزار یکمی فکر کنم ........ آها!  من تو رو به اندازه ی بهایی که برای زیارت خانه ی خدا پرداختم دوست دارم :)
- فقط همین؟
- خوب راستش تا همین اندازه از دستم بر می یاد .................
..................... دلخور می شی و حالت از قبل هم بدتر می شه ..... حس می کنی سر خورده شدی و در طول تمومی این سالهای باهم بودن، این تو بودی که یه تنه برای پا گرفتن نهال زندگیتون از خودت و احساست مایه گذاشتی ...... اما اون هنوزم می خنده و همین بیشتر آزارت می ده ..... بعد با شیطنت خاص خودش درحالی که داره بروت چشمک می زنه، می گه: "ببین من جونت رو نمی خوام مال خودت باشه، اما حاضری همین الان یه ناخنت رو از ته بکشی و بمن بدی؟" با بی حوصلگی پا می شی و با دلی آکنده از حس سرخوردگی، بدون کوچکترین کلامی، جسم خسته ات رو که انگار در عرض همین چند دقیقه اندازه ی یه تن وزن پیدا کرده رو تا در حموم  می کشونی و لباس هات رو می کنی و می ری اون تو  ..............

.

از اون روز سالها گذشته و تو تازه امروز زمانی که می یان بنا به وصیتش که خواسته بود بعد مرگ، اعضاء بدنش رو اهداء کنن، متوجه می شی که یه کلیه بیشتر نداره، درست مثل خودت .............  و تازه اونجاست که به خودت می یای و می فهمی بهای زیارت خونه ی خدایی که اونروز بهت گفت اندازه اش دوستت داشته، چقدر بوده ............................

 

 


من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
يک عمر دور و تنها، تنها بجرم اين که
او سرسپرده مي خواست، من دل سپرده بودم
يک عمر مي شد آري در ذره اي بگنجم
از بس که خويشتن را در خود فشرده بودم
در آن هواي دلگير وقتي غروب مي شد
 گويي بجاي خورشيد من زخم خورده بودم
وقتي غروب مي شد وقتي غروب مي شد
کاش آن غروب ها را از ياد برده بودم