تو را دیشب من از لحن بغض هایم ، خوب فهمیدم... تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم ، سیرنوشیدم .

تو می آیی ! می دانم که می آیی!! و بر ابهام یک  بودن ، نگین آبی احساس می بندی و از تکرار  پوچ لحظه های سرد

تنهایی ، مرا به نبض پر کار شکفتن می نشانی.

خوب می دانم که پروانه نشانت را باید میان قاصدک ها دید میان قاصد کهایی که ازمن

تا نهایت!! دورمی شد که تو می آیی  ومن را از نگاه سرد آیینه ، شبیه دختری از جنس یک پرواز، میان گرمی

دستان پر مهرت دوباره ، باز می گیری ..آری مهربونم تو می آیی و من این را شبیه حجم بوییدن مطبوع از

اقاقی های سر گردان ! شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان ، دوباره ، خوب ، فهمیدم..!!

می دانم که می آیی و من را،در حریم امن چشمانت ،به آرامش؛ به فردایی پر از شوق و تپش های

مقدس می رسانی !!!!!!