باهمان نگاه اول زندگی را به تو باختم
یک روز مانند پرنده ی طوفان زده ی آشیان گم کرده ای
از دیاری غریب به سر زمین عشق توروی آوردم
سرزمینی را که خیال میکردم پر از نور وامید است
حرارت خورشید بوی باران دارد
عطر گل و بهار جاودان دارد
اما...
اما افسوس که مرغ بیشه های غریب نمی دانست که روزی این سرزمین را امیدی نیست
وروشنایی اش را دیری نمی پاید
تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگزغروب نخواهد کرد....
امشب تمام ستارگان آسمان گریه میکنند
امشب تمام مرغان آسمان اشک میریزند
امشب اشکی از چشمی میریزد
امشب قلبی میشکند و صدای شکستنش به آسمانها میرسد
اما نمیدانم ، نمیدانم چرا به گوش خدا نمیرسد ...
من صدای شکستن قلبم را شنیدم
فکر میکنم اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهای خودم شنیده باشم
دوست دارم فریاد بکشم
آخر با که گویم درد این قلب شکسته را.....
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 13:38 توسط یگانه
|