چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفــــــــا تره؟
من هميشه گرمای بدنتو ، آرامش وجودتو كم دارم .
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هروقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات
بزارم و يه دله سير گريه كنم آخه شونه های تو مطمين ترين تكيه گاه واسه این دل
عاشقه ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و
ببوسمت ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه هر وقت احساس ترس كردم بيام و تو منو تو
آغوشت بگيری آخه آغوش تو آرامش بخش ترينه واسه منه بی قرار ...
دلم ميخواست اونقدر بهت نزديك بودم كه اگه به مشكلی برخوردم تو كمكم كنی آخه
من به جز تو كسی رو ندارم كه دلش برام شور بزنه ...
اگه نزدیک بودی اون وقت تو بغلم فشارت ميدادم اونقدر كه با تك تك سلولهاي بدنم
عجين بشی.
آرزوی من اينه ميدونم چيز زيادي از خدا خواستم ولي چيكار كنم دله ديگه كاريش
نميشه كرد ...
يعنی ميشه؟ ميشه که يه روز ببينمت؟ ميشه به آرزوم برسم؟ .. به تو كه تمام
زندگيم هستي... تو هم همينو ميخوای. ميدونم...
من بهت ايمان دارم...
و ای کاش می دانستی در این لحظات لب های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم...

سرم را بین دستهایم گرفته ام.گیج شده ام.خسته و بی رمق گوشه ای افتاده ام.دیشب تا نیمه های شب به عکس تو خیره شده بودم.برای هزارمین بار دست نوشته هایت را خواندم گریه کردم.عکست را هزار بار بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم.من با تو حرف میزدم،از تو میپرسیدم چرا؟ولی تو فقط نگاهم میکردی.ساکت و آرام نگاهم میکردی و هیچ نمیگفتی.
من عکست را بغل کرده بودم و به سینه ام میفشردم و گریه میکردم.دلم گرفته نازنین.دلم از این دنیا گرفته است،از دست خودم خسته شده ام.میخواهم فرار کنم،حتی از خودم.
میدانم نازنینم،میدانم در آن دل مهربانت چه میگذرد،مهربانیت را میفهمم،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدانی چه میگویم؟دارم باز هم تنهاتر میشوم..
صدای خرد شدن استخوانهایم را میشنوم.
خاطرات گذشته مثل سیلی به طرفم هجوم آورده اند.
دیگر توانش را ندارم.دیگر نمیتوانم صبوری کنم.خدایا بفهم که دیگر نمیتوانم.این بار سنگین را از شانه های خسته من بگیر
خـــــــــــــدایـــــــــــــــــا
دلم میخواهد زندگی کنم،عاشق باشم،بخندم،از شادی فریاد بزنم،چرا سهم مرا از شاد بودن نمیدهی؟چرا همیشه اندوه را قسمت ِ من میکنی؟
یعنی من انقدر بد بوده ام؟انقدر که حتی حق ندارم مدت کوتاهی خوشبخت باشم؟
خدایا تو هم مرا دوست نداری.با تمام مهربانیت،با تمام بزرگواریت،با تمام عشقی که به بندگانت داری،اما مرا دوست نداری.
مرا رها کرده ای و نمیبینی دارم جان میدهم.نمیبینی دارم هرروز بیشتر و بیشتر در این باتلاق متعفن فرو میروم.دستم را نمیگیری؟کمکم نمیکنی؟میخواهی همینطور تنها و بی پناه جان بدهم؟
کاش لااقل در آغوش عشقم میمردم.کاش وقتی که جان میدادم او سرم را در دستهایش میگرفت.کاش تصویر او آخرین چیزی بود که مردمک بیروح چشمم نظاره میکرد.کاش دستهای سردم را با دستهای گرمش میگرفت و تا آخرین لحظه کنارم میماند.اینطور دیگر هیچ غمی برایم نمیماند.
الان میخوام ساکت بمونم .. لحظه شماری میکنم تا لحظه ی مرگم برسه... تنها چیزی که میتونه آرومم کنه...