تو ! آري ترا مي گويم ،
تو ! آري ترا مي گويم ، كه چه ناباورانه تمامي باورهايم را به باد دادي ؟!
به عكس چهره ام در چهارچوب آينه مي نگرم ، چقدر پير شده ام ! غبار پائيزي بر سرو رويم نشسته است .
راستي من فرتوت راه عشق نيستم ؟ آيا سايه ي ترديدي بيش نيستم ؟
گاهي هجوم افكار بر من نهيب مي زنند كه فاصله ي بين من وتو كوهي بيش نيست ، كوهي كه هم اكنون در مقابلم قرار گرفته است .
كوهي بلند كه سرزمين ترا به كاشانه ي ويرانم پيوند ميزند ، راستي تو در آن غربت عظيم چه مي كني ؟
نميدانم .
شايد غربت براي تو آشيانه ي قديميت باشد ولي براي من هجوم مرگ آوريست .
دلم از همه چيز مي گيرد ، دلم هيچ چيز نمي خواهد .
بيا تا دوباره سر بر شانه هاي عريان رويايت بگذارم و درد دل كنم و بگريم .
بيا كه از همه چيز دلم گرفته ، بيا تا دوباره ما بشويم ، بيا و اشكهايم را شماره كن ، بيا و به من بگو كه « غصه نخورم» ، بيا و بگو كه « ما هم خدايي داريم» ، بيا و بگو : « خدا بزرگه »، بيا كه من به تو نياز دارم ، بيا كه اين شهر در آسمانش ستاره اي كم دارد .
بيا و دوباره خورشيد آسمانم شو .
بيا ، بيا كه مي دانم هرگز باز نخواهي گشت .
بيا كه فاني چشم انتظار توست .
*****************
من هنوز آواز گرم زنده ها را دوست دارم
عشق ها ، اميدها را ، گريه ها را ، خنده ها را دوست دارم
خون سرخ زندگي در پوست دارم
من نميخواهم بميرم
من هنوز آنسوي درياهاي بي پايان هستي را نپيمودم
هنوز از آب اقيانوسهاي سرزمين كشف ناكرده ننوشيدم
هنوز آن تشنگي ها ، آن عطش هاي شروع آشنائي مانده در من
من هنوز از ماوراء آسمانها بي خبر هستم
بايد از راز زمين در آسمان سيارگان و كهكشانها
با نشانها ، بي نشانها
بيش از اين آگاه گردم
من چرا با سايه ها همراه گردم
من نميخواهم بميرم
نميخواهم بميرم
من هنوز آواز گرم زنده ها را دوست دارم
گريه ها را ، خنده ها را دوست دارم