در اين تنهايي كه خواب از چشمانم ربوده است

به تو مي انديشم

مي داني اگر دوست داشتن تو كار اشتباهي است

پس قلبم به من اجازه نمي دهد كار درستي انجام دهم

چرا كه در تو غرق شده ام و هرگز بدون تو در كنارم نجات نخواهم يافت

من همه وجودم را نثار مي كنم تا تنها يك بار ديگر در كنار تو باشم

تمامي زندگي ام را به خطر مي اندازم تا تو را يك بار ديگر در كنارم حس كنم

چرا كه قادر نيستم تنها با خاطره سرودمان زندگي كنم

من همه وجودم را در راه عشق تو فدا مي كنم

محبوبم مي تواني مرا حس كني و تصور كني كه من به چشمانت خيره شده ام

تو را به روشني مي بينم زنده و جاودانه در ذهنم جاي گرفته اي

با اين حال همچون ستاره بخت من از من دور هستي

من امشب همه وجودم را در راه عشق تو فدا مي كنم

***************

 

برخي مي گويند عشق چون رودخانه اي است كه ني هاي نازك را در خود غرق مي كند

برخي مي گويند همچون تيغي است كه جانت را زهر مي زند

عده اي مي گويند چون گرسنگي نيازي دردناك و بي پايان است

اما من عقيده دارم كه عشق گل سرخي است بزرش در درون تو نهان شده است

فلبي كه از شكسته شدن مي هراسد هرگز به نواي عشق به رقص در نخواهد آمد

رويايي كه از بيداري مي هراسد هرگز فرصت بوجود آمدن نخواهد يافت

هر آن كس كه پرواي رها شده در سوداي عشق را ندارد

هرگز آن را به كسي ارزاني نخواهد كرد

و جاني كه از مرگ در هراس باشد چگونه زيستن را نخواهد آموخت

پس در شبهاي تنهايي و جاده هاي طولاني و بي انتهاي زندگي

آن گاه كه مي انديشي عشق تنها سهم انسانهاي خوشبخت و قدرتمند است

تنها به ياد آر كه در زمستان سرد در زير برفهاي سرد و منجمد

دانه اي نهفته كه گرماي عشق خورشيذ در بهاران آن را به گل سرخي مبدل خواهد ساخت

 

**********************

 

خواهي ديد

 

فكر مي كني كه نمي توانم بدون عشق تو زندگي كنم

اما خواهي ديد

فكر مي كني حتي يك روز هم نمتوانم بدون تو ادامه دهم و بدون تو در كنارم هيچ چيز ندارم

خواهي ديد

گمان مي كني لبانم ديگر دوباره به خنده باز نخواهد شد

خواهي ديد

مي پنداري ايمانم را به عشق از بين برده اي و من بعد از آنچه كه تو بر سرم آوردي راهم را گم خواهم كرد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده خواهم ماند

تنهاي تنها اين بار ديگر به كسي نياز ندارم اين بار عشق به من تعلق خواهد داشت و هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

فكر مي كني قدرتمندي اما ضعيف هستي خواهي ديد دفاع كردن و اعتراف به شكست و گريستن قدرت بيشتري مي طلبد پس شكست را بپذير خواهي ديد كه صداقت با من است و فريب و نيرنگ يار تو

خواهي ديد

خواهي ديد

تنهاي تنها به كسي نياز ندارم و مي دانم كه دوام خواهم آورد و زنده خواهم ماند

 اين بار ديگر روي پاي خود مي ايستم و به هيچ كس احتياجي ندارم عشق به من تعلق خواهد داشت و هيچ كس نمي تواند آنرا از من جدا كند

خواهي ديد

*******************

 

در كنارت خواهم ماند

 

روي پلي ايستاده ام و در تاريكي انتظار مي كشم

فكر مي كردم تا به حال به اين جا رسيده اي

اما در اينجا چيزي جز بارش باران نمي بينم

حتي جاي پايي هم بر روي زمين نيست

و صدايي نيز به گوش نمي رسد

در جستحوي پناهگاهي يا چهره اي هستم تا مرا ياري دهد

آيا آشنايي هم وجود دارد ؟

چرا كه هيچ چيز درست پيش نمي رود

همه چيز آشفته است

و مي داني هيچ كس دوست ندارد تنها باشد

آيا كسي نيست كه در جستجوي من باشد ؟

تا مرا با خود به خانه ببرد ؟

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري ؟

تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم تو كه هستي

اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند

چرا همه چيز اينقدر آشفته است؟

شايد من عقل خود را از دست داده ام

چه شب سرد نمناكي است

و من در تلاش براي درك اين زندگي ام

آيا تو دستم را در دست خود نمي گيري تا مرا به مكاني تازه ببري ؟

من نمي دانم - نمي دانم تو كه هستي اما هر كه هستي در كنارت خواهم ماند